تبليغاتX
خدا دوستت دارم

آنجا که صلاح است بگویید نه !
تاريخ: سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت :23:37
فرشته خيلى كه بچه بود

مثلاً دو يا سه ساله

پدرش و مادرش يادش دادند

كه هيچ وقت نگويد "نه"

يادش دادند

هر چه مى گويند، بگويد:"چشم "!

و وقتى چشم نمى گفت ،

تنبيهش مى كردند

و به اتاق خواب تبعيدش مى كردند

و فرشته اين جورى بزرگ شد

يك بچه حرف گوش كن تمام عيار

كه هيچ وقت عصبانى نمى شد

و هيچ وقت خل و چل بازى در نمى آورد

و هميشه ی خدا، عاقل بود

و هميشه در همه چيز خود

ديگران را شريك مى كرد

و به همه چيز ديگران

اهميت مى داد

و هيچ وقت اعتراض نمى كرد

و هيچ وقت با كسى دعوا نمى كرد

و بدون اين كه فكر كند پدر و مادرش چه مى گويند

هميشه حق را به آنها مى داد

***

فرشته،  مانند فرشته های كوچك

در مدرسه هم دختر خيلى خوبى بود

و از همه ی قوانين و مقررات پيروى مى كرد

و همه معلم ها مى گفتند:

به به! چه بچه با تربيت و آرام و خوبى!

اما هيچ وقت هيچ كس

به خودش زحمت نداد كه بداند

در دل فرشته چه مى گذرد

فرشته دوستان فراوان داشت

كه او را به خاطر لبخندش دوست داشتند

و مى دانستند

فرشته كسى است

كه برايشان «هر كارى» مى كند

و حتى وقتى سرما خورده

و سخت بيمار است

كافى است صدايش بزنند

چون بلد نيست «نه» بگويد

حتماً مى آيد!

***

و فرشته چشم باز كرد و ديد

كه سى وسه ساله شده است

زن يك وكيل شد

وقتى پدر و مادرش گفتند كه همين خوب است

نتوانست «نه» بگويد

و حالا او براى خودش

خانه اى داشت و خانواده اى

يك خانه خوب در اطراف شهر

و يك دختر كوچك چهار ساله

و يك پسر نه ساله

ولى يك شب سرد

نزديك عيد

وقتى همه ی خانواده خواب بودند

ناگهان افكار عجيبى در سرش چرخ خوردند

نمى دانست چرا؟

نمى دانست چطور؟

ولى يك مرتبه حس كرد دوست دارد

زندگي اش تمام شود!

و اين طور بود كه از خالق خود خواست

كه او را از دنيا ببرد

اما ناگهان از اعماق وجودش

صدايى مهربان گفت: " نه "

از آن لحظه بود كه فرشته فهميد

زندگيش با يك كلمه تغيير مى كند

و همه كسانى كه او را مى شناختند

شاخ درآوردند وقتى شنيدند كه مى گفت:

نه نمى خواهم

نه موافق نيستم

نه به صلاحم نيست

نه وقت ندارم

نه خسته ام

نه ترجيح مى دهم اين كار را نكنم

معلوم است كه افراد خانواده از خودشان پرسيدند يعنى چه؟

و دوستانش به خود گفتند:

به چه حقى؟

ولى فرشته تصميم گرفته بود آدم باشد

نه يك عروسك سخنگو!

او از خداوند اجازه گرفته بود

كه هر وقت صلاح بود

بگويد" نه" !

حالا امروز فرشته

اول يك انسان است

و بعد همسر

و بعد مادر

و بعد دوست

حالا ديگر مى داند

كه جز به خداوند نبايد بگويد"بله"

حالا او براى خودش هم

صاحب زندگى شده است

استعداد و آرزويى دارد

احساسات و نيازها و اهدافى دارد

در بانك براى خودش پس اندازى دارد

در انتخابات رأى مى دهد

و به پسر و دخترش ياد مى دهد

كه «فقط» وقتى با هم موافق هستيم

بگوييم "بله"

اما «نه گفتن» هم

انسان را بزرگ مى كند

و جلوى اشتباهاتش را مى گيرد

او يادشان داده

كه هميشه دوستشان دارد

حتى اگر به او

«نه» بگويند

نوشته شده توسط حسین (بسیجی دل شکسته ) | موضوع: | لينک ثابت |

© This Template Designed By Soltanbanoo
http://azantimes.parsiblog.com/Times.aspx?CityID=26&Bcolor=#FFFFFF&Mcolor=darkgreen&Tcolor=red&Acolor=blue